|
دلی که همیشه با صفاست
|


***
بذار جاده منو با خودش ببره من که هیچ وقت به تو
نمی رسم
پس بذار همراه باد پاییز که داره از راه می رسه
برم تا ردم تو غبارا گم بشه،تو دیگه سراغم رو از
فاصلۀ جاده نگیر
که جاده میره تا من رو به غربت بی تو بودن
ببره،آخه میدونی؟
جاده وفا نداره توی جادۀ غربت همسفری همراه تو
نیست
یا اگر باشه از پشت به تو خنجر می زنه....

غربت فرياد زد
نفس در حسرت ديدار سقوط مي كند
دلم مي خواست تا د لم بداند
غربت مهربان نيست
تقدير در دفتر روزانه ام
قربت را به غلط با " غ " نوشت !!!
غربت به ياد گار
اسمت را از من گرفت
و من اينجا
يادت را با خودم تا بي نهايت بودن
به همراه خواهم داشت
![]()

نيمه شب بود و تو در خاطر من
چون هرشب خواب بر چشم ترم مي بستي
در خيال من و انديشه من بودي تو
نه همين شب !همه شبها هستي
خاطرت آرام به انديشه من مي آيد
همره خاطره تو بغض و غرن مي آيد
همه شب حال من اين است نه امشب تنها
گونه تر کردنها !همه بي تابي و شب بيداري
تو کدامين شب از اين حال دلم با خبري ؟
تو چه داني که چه سان ميگذرد ؟
لحظه ها ، ثانيه ها ، بي تو سرکردن ها
کاش ميدانستي ....
.
کاش ميدانستم که اگر باز بگويم با تو
از تو چه پاسخ دارم
کاش ميدانستي که به اندازه اين فاصله ها
من از اين فاصله ها بيزارم
کاش ميدانستم که چه در سر داري
چيست برهان دمي لطف و دمي آزارم
کاش میدانستم
چه بگويم با تو ؟چه بگویم از تو؟به که گویم جز تو؟
تو که هر قصه من میدانی! تو که از احوال پریشان من باخبری
نشنیدی که گفت ؟ که چه کردشمع با پروانه!
نه............... از ان هم بد تر
مست خوابند همه همه لب تر کرده ز پيمانه شب
اين همه مست کجا هوش شنيدن دارد
من در اين خلوت تاريک در اين بند اطاق
اين همه ديوار کجا گوش شنيدن دارد
باکه گویم از تو؟کاش میدانستی...![]()
![]()
تقدیم به بهترینم ![]()
![]()
![]()
قصه از کجا شروع شد از من یا از نگاه تو
از خنده های من یا از چشمک زدن های تو
آیا آغاز قصه از دریا بود یا از آسمان
از پرواز پرنده یا از شکستن بال های پرنده
آشنایی من تو از کجا بود ؟
از ماه یا از خورشید
از گل یا از بلبل
سر خط ماجرا کجا بود؟
از باران یا قطره ی باران
از باد یا طوفان
قصه به کجا رسید
به کوچ پرستو
یا به شبنم گمشده
به یاس خوشبو ی له شده زیر پای من و تو
پرواز غو از دریاچه
یا به شکسته شدن شیشهء عمر من
این قصه از کجا شروع شد
به کجا رسید
آخرش چه شد
پایانش چه بود
فرار
غم
قصه
تنهایی
یا ستاره شدن تو آسمانه خدا ![]()
![]()

تن تو نازک و نرمه مث برگ
تن من جون میده پر پر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده بر گو رو هوا
اما من موندنییم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
من ازتبار آریایئ
قشنگترین قصیده رهایئ
هوای عشق تازه ای نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایئ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیر
خاک اینجا چه عزیز
از فریدون فروغی
عشقم ایرانه تا جون در بدن دارم از خاکم دفاع خواهم کرد
ایران من ایران من
دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
شعری از سهراب سپهری

عاشقانه دوستت دارم مهربانم
در تمام سختی های زندگیم تو در کنارم بودی فرشته ی نجاتم
با تمامه وجودم به تو عشق میورزم![]()